، فصلنامه مرمت، سال دوم، شماره نوزدهم، پاييز 1386.
روزي از روزهاي گرم مرداد ماه 1364 بود كه در اتاقش را زدم. گرم و صميمي مرا پذيرفت، هيجان زده بودم. تبسمي كرد و با مهرباني سروپايم را برانداز كرد. جواني بودم زير 30 سال و او كمي بيشتر از 50 سال داشت. نشستم، او حرف زد، توضيح داد و من گوش كردم. عصر همانروز گرم مرداد 64 در حاليكه گفتههاي او را در ذهن خود مرور ميكردم، راهي يزد شدم براي شركت در جلسه دادگاهي راجع به باغ دولتآباد يزد.
از آن روز بود كه شكوه حرفهاي او درآميخته با اعجاز نهفته در باغ دولتآباد دريچه ميراث فرهنگي را برويم گشود.
از مرداد 64 تا مرداد 86، 22-23 سال هر دو در خدمت ميراث فرهنگي بوديم. در جايگاههاي متفاوت در تلاشي همسو و همجهت. اما هرگز آن رابطهاي كه در مرداد ماه 64 و در اولين ملاقات شكل گرفته بود، تغيير نيافت. رابطهاي بر مبناي ارادت از سويي و حمايت و عنايت از سوي ديگر. هرچند مرا و همه را همكار فهم خطاب مي كرد اما در عمق اين خطاب همان رابطه مرموز خفته بود. نوعي وابستگي عاطفي روحي كه به «تار عاطفي» شيرازي موسوم بود. تاري تنيده شده از ابريشم عشق، خلوص و محبتي پايان ناپذير به ميراث فرهنگي و خدمتگذارانش.
راز ماندگاري شيرازي در دل و جان همه را در توانايي او براي تنيدن تار عشق و خلوص و عاطفه عشق به انسانيت و تاريخ اين مرز و بوم بود. بايد دانست كه كسي را از آن گريزي نيست.
سال 64 كه تلاشهاي او ويارانش به بار نشست و قانون تشكيل سازمان ميراث فرهنگي كشور تصويب شد، انگار دوباره زاده شده بود. تولد سازمان ميراث فرهنگي مرهون علاقه، دانش، تلاش و تدبير اوست. همه توش و توانش و اعتبارش را گذاشت تا واحدهاي پراكنده وابسته به وزارتخانههاي مختلف را دور هم جمع كرد. (يا حداقل او سهم بسزائي دارد.) و از آن پس چشم دوخته بر اين نهال، تركش نكرد. ايستاد و با همه ناملايمات ساخت و بيحرمتيها را به جان خريد و موجب آبروي ميراث فرهنگي كشورش شد. خيليها جازدند ولي او ماند، صبور و بردبار گرچه تنها سرمايهاش، سلامتياش را ذره ذره در اين راه نهاد تا در مرداد 86 اين شمع ذره ذره كم نور شد و خاموش گرديد.
او از ميراث فرهنگي اعتبار گرفته در سايه سار اين تمدن و فرهنگ تنفس كرد، جان مايه انديشه و عملش را از اقيانوس بيكران فرهنگ اين كشور وام گرفت و به شخصيتي برگرفته از اين حيات تاريخي تبديل شد. حلقه اتصال و انتقال اين تاريخ و فرهنگ به نسل معاصر شد و در نقطه تلاقي اين دو رودخانه جاري شد و به دريائي پيوست كه پايانش نيست. او نمونهاي از خلوصي اعجابآور بود كه جز در سايهسار اين فرهنگ نميتوان بديلي براي آن جست. مجنون هزاران ليلي بود. با عشقي به پهناي تاريخ و گستره سرزمين. جان و روحش در چغازنبيل و باغ ين همزمان پرواز ميكرد. فضاي پرورش وسيع بود، عاشقي بود كه جز در پس كوچه تاريخ و همنوا با ناشناسترين هنرمندان اين سرزمين آوازي نخواند. در همه سرزمين قد برافراشته بر هر ستم به اين هزاران ليلي پراكنده در سراسر ايران خروشيد.
سال 67 كه قانون اساسنامه سازمان ميراث فرهنگي كشور تصويب شد، چشمانش برق ميزد. در پوست خود نميگنجيد. او و يارانش توانسته بودند يكي از مترقيترين قوانين در نوع خود را تدوين و تا تصويب نهائي پيش ببرند. سازمان محبوب او اينك متكي بر قانون تشكيل و قانون اساسنامه، ميرفت كه به درختي تناور تبديل شود. ريشه در تاريخ و دل در گرو نيازهاي فرهنگي جامعه، گنجي گشاده براي بهرهبرداري مناسب معاصران و دكتر شيرازي گنجينه داري امين بود. «عاشق و امين»
سخت گرم آموزش و اجرا بود بيوقفه، اثري يادگاري از او دارد و نسل معاصر ميراث فرهنگي را از اين مرد وارسته آموخته است.
اگر ميراث فرهنگي يك خانواده باشد و او دست كم يكي از بزرگان اين طايفه بود، همه نگران سلامتيش بودند. در برابر هر تذكري براي مراعات سلامت جسمياش ميخنديد و متوكلانه به كار خود ادامه ميداد، بيش از ظرفيت. در انتهاي اين نوشتار مطلبي را كه دهها بار چهره در چهره او گفته بودم و هرگز گوش نكرده بود تكرار ميكنم.
ميداني دكتر، تو سرمايهاي، حق نداري سلامتت را به خطر بيندازي، اين ميراث فرهنگي با تو هنوز كارها دارد، كارهاي سخت را بسپاريد به جوانها، هادي و ناظر باشيد .... و او متواضعانه ميخنديد.
ولي راستي دكتر تو چه حقي داشتي بميري، تو كه گنجينه رازهاي سر به مهر ميراث فرهنگي اين كشور بودي و هنوز نه همه، بلكه بخشي از اين رازها و رازگشائي آنها را به ما و نسل معاصر نياموختهبودي. تو چه حقي داشتي بميري وقتي اسوه ميراث فرهنگي يك كشور بود و اين ملت كماكان به تو نيازمند است. چه كنند شاگردانت با اين همه درسهاي ناتمام و مسئوليت مرهم گذاري بر پيكر خسته فرهنگ تاريخي اين كشور و معماهاي آن، مبارزه با جهلها و ... چه كنيم؟
راستي امشب شام غريبان توست يا دوستان و شاگردانت؟
يكي پرسيد از سقراط كز مردن چه خواندستي؟
بگفت: اي بيخبر مرگ از چه خواني زندگاني را
آنانكه درد فرهنگ و ميراث فرهنگي را دارند، آنگاه كه ببينند حتي خشتي از يك بناي كهنه فرو ميريزد، به تاسي از استاد ميآشوبند، ميشكنند و در خود فرو ميريزند. حال چگونه باور نمايند كسي كه حكم پدر و رهبر و استادي اين دردمندان را دارد، ضرباهنگ قلبش كه همواره بياد آثار فرهنگي ميتپيد اينك متوقف است و مجسم نمايند كه ديگر اين معمار پير نيست تا طرحي نو دراندازد و به استحكام ابنيه تاريخي همت گمارد و بهعنوان متولي راستين ابنيه تاريخي سر به تيشه ويرانگران يادمانهاي تاريخي و فرهنگي بسپارد و نگراني همه دردمندان اين است كه:
جز فلاطون خم نشين شراب سر حكمت به ما كه گويد باز
باور ندارند كه استاد نيست تا كنجكاوانه و دلسوزانه و مدبرانه با شهامتي كه از نسب سيادت و روحانيت خانوادگي او ريشه ميگيرد به خبرگان و مديران فرمان كاويدن و مرمت بدهد تا ريشه فرهنگ اين مرز و بوم را در يادگاران كهن اين قوم همواره موحد نه تنها در محدوده جغرافيايي ايران كنوني، كه در اقصاي جهان بيابند و سيراب كنند و معرفي نمايند.
راستي را كه استواري استاد براي حفظ مواريث فرهنگي چقدر فراتر از قدرت يك فرد معمولي يا يك گروه و سازمان است. او كه خود را همواره احرام بسته و در راستاي خدمت مقدس براي مرمت مساج و معابد و ابنيه تاريخي همانند زايران كوي دوست ميديد، تعلقي جز نجات نشانههاي تاريخي نداشت. محراب و ماذنههاي مساجد چه خوب او را ميشناختند و او چه زيبا آنها را مينواخت.
شبروان در صبح صادق كعبه جان ديدهاند صبح را چون محرمان كعبه عريان ديدهاند
خوب به ياد دارم كه بيست و دو سال قبل، آنگاه كه هنوز هر تكه از كالبد سازمان ميراث فرهنگي فعلي در گوشهاي و دستگاهي و با مديريتها گوناگون و پراكندهاي عمل ميكرد، چگونه اين پژوهشگر خستگيناپذير كه از ابتداي كار فرهنگي تاريخي و فني و مهندسي خود همواره از پراكندگي فعاليتهاي تاريخي فرهنگي و مواريث كشور كه با سلايق مختلف اداره ميشد، سراسيمه و برافروخته و با تعصبي خاص و خريدار هرگونه مخاطره حتي اتهام، در اثبات لزوم تجميع و ادغام اين فعاليتهاي متفرق اما همگون كه به رغم بسياري از فعاليتهاي ضروري جامعه تلقي نميشد بلكه حتي بيانصافانه بعضاً آغشته به كفر و الحاد هم معرفي ميگرديد تلاش ميكرد و گسسته از هر آز و نياز و بريده از هر سود و زيان به استقبال هر پيشامد ميرفت تا با پايداري او و ديگر ياران فرهنگياش تشكيل سازمان ميراث فرهنگي كشور مجوز قانوني يافت و به همت ايشان و ساير دردمندان ميراث فرهنگي بينان گرديد. دكتر شيرازي را بايد مديري ديگر، كارشناسي ديگر، معماري ديگر و بالاخره ناجي ديگر براي ميراث دانست و با ادبيات و تعابير ديگري از او تجليل و تكريم نمود تا حق مطلب درباره وي بجا آورده شود.
رند معني سوزد را دير و كنش ديگر است عنصر سازنده اين خانه خشتي ديگر است
نو بهار عاشقان در گشت سال و ماه نيست اين شقايق زار را ارديبهشتي ديگر است
بدين جهت تا بناها و آثار خودنمايي ميكنند و رموز تاريخ را ميگويند و تا پرورش يافتگان مكتب اين معمار توانا بعنوان اخلاف او كار استاد را پي ميگيرند و به تاسي و توصيه استاد گرد زمانه را از سر و روي ابنيه ميزدايند و زخمهاي كهن از جور و تعدي و تجاوزات دوران را به پيكر بناها مرهم مينهند و با دم مسيحانه به بنا جان تازه ميدهند و تا علم و مكتب استاد و انتقال علوم و تجربه و داربست و ملات و تاق و مقرنس هست، ارتحال اين استاد از اين ديار به عالم باقي مرگ محسوب نميشود، لقاء دوست است و پاداش ارادتها.
انتخاب او از سوي بزرگترين رسانه ملي كشور بعنوان يكي از اولين افراد از گروه چهرههاي ماندگار كمترين پاداشي بود كه به پاس زحمات ايشان داده شد. شخصيت دكتر شيرازي را از دو ديدگاه بايد تحليل كرد؛ يكي به عنوان عالم، دانشمند، محقق، پژوهشگر علمي، هنرمند و استاد و مدير مدبر كه الحق مقامي والا داشت و بسياري از مجامع علمي داخل و حتي خارج از كشور مديون مقام علمي وي هستند و ديگري از منظر عرفان اخلاص، وجدان حرفهاي، تعصب صنفي و شيفتگي به خدمتگزاري و بالاخره علاقه او به ابنيه تاريخي – فرهنگي كشور و فراتر از آن پرورش دانش آموختگان علاقمند و پر تلاشي كه هم اينك در جاي جاي اين كشور پيگير زحمات و اميدهاي او هستند. گرچه سازمان را او خود بنا كرد لاكن او هيچگاه سازمان را محلي براي شخص خود هزينه نكرد و واقعيت آن است كه اين سازمان ميراث فرهنگي بود كه مستظهر به شخصيت و تلاش دكتر شيرازي بود نه آنكه شيرازي تكيه بر مسند سازمان زده باشد.
به يقين هيچ اثر تاريخي كشور را نميتوان يافت كه يادگاري از توجهات و مهربانيهاي دكتر شيرازي را در پيشاني خود نداشته باشد. او زماني پاسداري از ابنيه تاريخي را رهبري و حراست ميكرد كه به علل گوناگون فريادرسي بر اين يادگاران ديرين كشور نبود و اگر عنايات خاص مقام معظم رهبري در كسوت رياست جمهوري در آن سالها هم نبود چه بسا كه زحمات اين عاشق و شيفته مواريث فرهنگي و عارف و پژوهشگر نخبه هم به نتيجهاي نميرسيد و دكتر شيرازي هم با استظهار به همين عنايات و فرهنگپروري دل قوي داشت و سازمان را به عنوان معبد معبود انتخاب كرد و در عشقبازي، گوي سبقت از همگنان ربود. همكاراني كه درس اخلاص و عمل را در مكتب او فرا گرفتهاند، خوب بياد دارند كه اين شيداي خدمت به فرهنگ و حفظ هويت ملي، چگونه براي تشكيل سازمان، خود شخصاً نقطه به نقطه كشور را درنورديد و دلسوزانه مسئوليني گماشت و نهال سازمان را برافراشت. با همه سعه صدر و علو طبع و احترام و مهر و محبتي كه به همكاران داشت، هيچگاه تخطي از اهداف علمي و فرهنگي و مواريث كشور را در سازمان موجب نگرديد. نه تنها رابطه شاگردان با استاد ( كه بحمدالله هر يك برومنداني در عرصه تاريخ و فرهنگ هستند) بلكه ارتباط با كارمندان با او نيز ارتباط صرف آكادميكي و اداري نبود، بلكه همواره يك فضاي مريد و مرادي و عشق و شيفتگي حاكم بود.
وجود خود دكتر شيرازي نيز مجموعهاي از نبرد عقل و عشق بود كه در اين نبردگاه، عشق پيروزمندانه در او تجلي يافته بود و چار تكبير زده بود به علايق دنيايي
سود را اندر سراي عشق يافت آنچه از عقل داشت زين سودا بباخت
ليك خوش بود از چنين سوداگري عقل بفروشي و عشق را ميخري
اينك هم اوست كه فرهنگيان و دردمندان ساحت مقدس فرهنگ و تاريخ و مواريث بجامانده از نياكان را صلا ميدهد تا بيدار باشند و نگذارند آثار فرهنگي از سوي نامحرمان و ناشناسان بيمهري ببينند و مبادا كه بدانها آسيبي برسد و يادگاري محو گردد كه در برابر آيندگان شرمنده شوند.
هركه او را بيدارتر پر دردتر هر كه او را هشيارتر رخ زردتر
پس بدان اين اصل را اي اصل جوي هركه را در دست او برده است بو
زيباترين و برازندهترين لبيك به صلاي حق را الحق كه استاد سرداد و در فضايي فرهنگي و هنري كه همواره معبد و مسجدش بود با ذكر آيه (هر كس پاداش كار خود را در دنياي ديگر ميگيرد) و ناگهاني به ديدار معبود شتافت و پاداش خود را يافت. ميدانم كه اين قلم قدرت توصيف و سپاس اين سنگردار حفظ معماري اراني اسلامي و ندارد و مصداق:
صوفي چگونه گردد گرد شراب صافي گنجشك را نگنجد عنقا در آشيانه
گرچه از علوم و تجارب فني استاد بيبهرهام لاكن از آنجا كه خود را حداقل در سلوك و اخلاق مديون استاد ميدانم بايد به پاس محبتهاي او بنحوي ارادت خود را به ساحتش تقديم دارم و لذا در حد بضاعت عرض ارادت مينمايم.
گرچه يوسف به كلافي نفروشند ليكن اينقدر هست كه ما هم زخريدارانيم